سپهر مامانی و باباییسپهر مامانی و بابایی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

سپهر غفارزاده

چهار شنبه سوری

جای همه خالی شب چهارشنبه سوری خیلی خوش گذشت اخه همگیمون جلوی در توی کوچه یه اتیش کوچولو درست کردیم و از روش پریدیم تازه آقا سپهرم از روی اتیش پرید. ما رسم داریم که این شب شیربرنج درست میکنیم طبق هر سال درست کردیم و نوش جون پسرم که چقد شیربرنج دوست داره. مامانی فدات هنوز عکسای چهار شنبه سوریو توی کامپیوتر نریختم هر موقع که ریختم عکسای ناز اتیش کوچولومو میزارم ...
23 فروردين 1393

روز مرگی های جقله

یه چند وقتی هست که فرصت نکردم به وبلاگ فندوقم سر بزنم. پسر گل مامانی این روزا اینقد شیطون شده که حتی اجازه نمیده مامانیش به کاراش برسه چه بسا اینکه بشینم پای نت و واسه جوجم مطلب تازه بنویسم. الانم که دارم این مطالب و مینویسم سپهر مامانی روی پاهام خوابیده البته قبلش کلی بازی کرده و خسته شد و حالا هم که خوابید. منم از فرصت استفاده کردم و یه سر کوچولو به بلاگ پسرم زدم. این روزا خیلی سرم شلوغه هم شیطونی عشقم و هم کارای خونه تکونی عید وقت خالی واسم نمیزاره. راستی الان که آقا سپهر 7 ماهه شده چهار دست و پا میره و همین امر باعث شده من مدام دنبالش باشم تا مبادا چیزی از جایی پیدا کنه و توی دهنش بزاره و یا سرش و به جایی بزنه. حسابی مامانیشو خ...
25 اسفند 1392

شیطنت های اقا کوچولو

الان که دارم این پست و میزارم . گل پسر مامانی نشسته بغلم و هی شیطنت میکنه آخه عشقش موس و کیبورده همش میخواد از من بگیره و خودش خاطراتشو بنویسه. این روزا که دم عیده هم کارای خونه و هم خرید و خیلی مسائل دیگه نمیزاره زود به زود به وبلاگ گلم سر بزم و مطلب بنویسم. الانم یه سری کاراشو جم کردم که یه جا بزارم. راستی الان سپهر کوچولوی مامان یه کمی حالش بده اونم به خاطر اینه که داره اولین دندون شیریشو در میاره. یه خورده بی حوصله شده و کمی هم تب داره.   توی این عکس اقا سپهر با دختر عمه هاش کنسرت اجرا میکنن      مامانی جون داشت لباستو عوض میکرد اما اینقد شیطونی میکردی که مجبور شدم لای دوتا پ...
25 اسفند 1392

اقا سپهر متفکر میشود

به چی فکر میکنی پسر گلم   عجب فکر خوشحال کننده ای بود که این همه هیجان توش بود   اهوم چه فکر بکری کردم چیه تا حالا ندیدی کسی فکر کنه و همزمان دستشو ببره توی دهنش. من این کارو برای تمرکز بیشتر انجام میدم.     ...
25 اسفند 1392

سرماخوردگی سپهرم

وای دای من نبات مامان سرما خورده بردمش دکتر.بهش دارو داد. تبم داشت عشقم. الهی همیشه سالم باشی هرچی مریضیه بیاد پیش مامانی نه سپهر کوچولوم. یلی ناراحتم اما خوب کاریش نمیشه کرد.این ویروسا  همه جا هستن. الانم توی بدن جیگر مامانی اومدن.اما دکتر همربون  به پسرم داروهایی داده که ویروسارو بکشه. عزیز مامانی ایشالا زودتر خوب بشی تا من خوشحال بشم.   ...
25 اسفند 1392

نذری آقا سپهر در ماه صفر

من و بابایی وقتی آقا سپهر توی شکمم بود با خودمون گفتیم نی نی مون به سلامت به دنیا بیاد برای سلامتیش هر سال در حد توانمون نذر بدیم. خدارو شکر امسال که تونستیم. جاتون خالی قیمه دادیم خیلی هم خوشمزه شده بود. نوش جون هرکی که خورد. و ایشالا که خدا قبول کنه. ...
19 دی 1392

شب کریسمس

امسال ما کریسمس گرفتیم. گل پسری بابانوئل شده بود. هیچکی خبر نداشت که سپهرم میخواد لباس بابانوئل بپوشه. وقتی رفتیم خونه عمه جون همه سورپرایز شدن و میخواستن بخورنش. آخه ببینش تورو خدا اگه اونجا بودی نمیخواستی بخوریش. ...
19 دی 1392

آقا سپهر و دوستش امیررضا

همین چند روز پیش بود که دوست جونی پسرم با مامانیش اومدن خونمون. دوست پسرم فقط چند ساعت ازش بزرگتره یه جورای دوقلو میشن. اینم چنتا از عکساشونه که با بدبختی ازشون گرفتیم. آخه مگه میزارن ازشون عکس بگیریم. همش بازی در میارن. شاید ١٠ تا عکس ازشون گرفتیم این چنتا مثلا خوب شد.   آقا سپهر و آقا امیررضا قراره دوستای خوبی واسه هم بشن. مثل من و مامانی امیررضا ...
19 دی 1392

بابایی و سپهر

یه روز من زودتر از خواب بیدار شدم و میخواستم به کارام برسم. پسر خوشگلمو گذاشتم توی بغل بابایی تا با هم بخوابن. یه بار که بهشون سر زدم دیدم اینطوری خوابیدن.   منم زودی ازشون عکس گرفتم. بعد رفتم دوباره به کارام برسم. وقتی که دوباره اومدم بهشون سر بزنم. توروخدا ببینشون چطور خوابیدن. وقتی بابایی و سپهرو تنها میزارم مدام باید بهشون سر بزنم. الهی فدای پسر گلم بشم ...
19 دی 1392